...می دانم ...می دانم که می دانی و می دانی که می دانم ...اما بار هم می خواهی بگویم می خواهی ننالم ...می خواهی فریاد کنم...
ــ ای عزیز من، ای معصوم من از چه بگویم؟ از کجا بگویم ؟ ...از قلب پاره پاره ام ؟ ایمان دریده ام؟ ذبح اسماعیلم یا یوسف در چاهم؟ سکوت خونینم از تاراج آفرینش؟
... از چه بگویم؟ از سکوت؟ تو چه می دانی از تبی هزار ساله که گرفتار آنم ...تو چه می دانی تشنه ام...طلب آب می کنم اما کو سقایی که با جرعه آبی لهیب سوزنده دلم را فرو نشاند...
... تو چه می دانی از بی قراریم ...آری بی قرارم از بازگشت پرستوهای خونینی که کوزه های خشک و غبار آلوده ام را با پرهای شکسته می آورند؟
... تو چه می دانی لب فرو بسته ام از ترانه لب فرو بسته ام از شعر...از عشق از نور...
... تو چه می دانی که آستانه حضورش را در نوردیدم اما... اما روی تاباند که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی؟
... از چه بگویم ؟ از ایمان مجروحم ؟ از قلب دریده ام ؟ از پریشانی احوالم ؟ ...می دانی!؟... پس جز سکوت منزلی می شناسی ؟ جز خستگی راهی می دانی ؟
... آری می دانی، همه را می دانی خستگی از جفا... جفای به تو، خستگی از حماقت، حماقت و حماقت...خستگی از شقاوت و خستگی از نادانی ... چون بودی هستی اما نابودان نبودت را فریاد می کنند ... آری می دانی و می دانم که میدانی سکوتم از چیست از فریاد ناکسان از خروش ضحاکیان ...بودی و تنها نبودت را گریستند فریاد کردی و تنها ناله ات را گفتند و زیستی و تنها مرگت را سفتند...
... مرکب قلمم نیز خشک و تاریک شده ... می دانی! پس با من باش، نگهبان سکوت من باش ...سکوت باش اما باش ...
... و می ماند این آرزو، می ماند این حسرت دل ... اینکه از آل تو بودم دستت را می فشردم لبانت را می بوسیدم و گرمایت را آغوش می گشودم ...سر بر دامانت می ساییدم و می گریستم... این ظلم هزار ساله را می گریستم ...اما...اما بار هم سکوت می کنم ...باز هم وصله می زنم این دل پاره را ...باز هم حدیث صورت و سیلی و باز هم تو...
...و باز هم غروب جمعه...